«آرتین» مدادشمعیها و آبرنگهایش را روی میز چیده بود. قرار بود برای مسابقهی نقاشیِ مدرسه، یک «غروبِ دریاییِ باشکوه» بکشد. قبل از شروع، یک کاسه پففیلِ کرهای و خوشمزه را تا ته خورد و دستهایش را با یک حرکتِ سریع و حرفهای (ویژژژ!) به شلوارکش مالید.

با خودش گفت: «خب! یه کم عجله دارم. بریم سراغِ شاهکار!»
قلممویِ تپل و قدیمیاش را برداشت، آن را توی رنگِ نارنجی زد و با هیجان روی کاغذ کشید تا خورشید را بکشد. اما… ای داد بیداد!
رنگِ نارنجی به جای اینکه روی کاغذ بنشیند و یک دایرهی قشنگ شود، جمع شد و سُر خورد پایین! خورشیدِ آرتین شبیه یک تخممرغِ نیمرویِ کجوکوله شد که داشت از روی کاغذ فرار میکرد.
آرتین با تعجب گفت: «اِ؟ چرا اینجوری شد؟ قلممو خرابه؟»

دوباره رنگ برداشت و کشید. این بار رنگهای آبیِ دریا هم از هم باز شدند و کاغذ سفید ماند. انگار کاغذ داشت با رنگها قهر میکرد.
ناگهان قلممویِ تپل، یک تکانی به خودش داد و با صدایِ جیغجیغویِ بامزهای گفت: «آهای استاد نقاش! قلممو سالم است! کاغذ هم سالم است! مشکل از “روغنهایِ نامرئیِ” انگشتِ شماست!»
آرتین به دستش نگاه کرد: «روغن؟ من که دستم رو با شلوارم خشک کردم!»
قلممو دُمش (موهایش) را تکان داد و گفت: «خشک کردن فایده ندارد! وقتی پففیل میخوری، انگشتهات چرب و روغنی میشن. وقتی دستت رو میزنی به کاغذ، اون چربیها میچسبن به کاغذ. و همه میدونن که “آب و روغن با هم دشمنن”! آبرنگِ بیچارهی من وقتی میرسه به چربیِ انگشتِ تو، لیز میخوره و فرار میکنه!»

آرتین تازه فهمید چه گلی کاشته! اثرِ انگشتهای چربش که دیده نمیشدند، تمامِ سطح کاغذ را ضدِ آب کرده بودند.
آرتین با خجالت گفت: «پس خورشیدم به خاطر من سُرسُرهبازی میکنه؟»
قلممو گفت: «بله! اگه میخوای رنگها باهات آشتی کنن و روی کاغذ بمونن، باید اون سدِ چربی رو بشکنی. فقط آب و صابون میتونه چربی رو شکست بده، نه شلوارک!»

آرتین سریع پرید و رفت دستهایش را با آب و صابونِ کفی، حسابی شست. آنقدر شست تا صدایِ جیرجیرِ تمیزی داد. وقتی برگشت، یک کاغذِ جدید برداشت. این بار وقتی قلممو را کشید، رنگِ نارنجیِ درخشان، صاف و یکدست روی کاغذ نشست. خورشیدِ غروب، زیباترین خورشیدی شد که تا آن روز کشیده بود.
آرتین خندید و به قلممو گفت: «حالا دیگه کسی سُر نمیخوره! بریم سراغِ دریا!»
