«پریا»، پری دریاییِ کوچولو و بازیگوش، با سرعتِ جتاسکی از بین مرجانها رد شد و یک ترمزِ شدید جلوی غارِ خانهشان گرفت. توی دستش یک «ستاره دریاییِ بنفش» بود که تازه پیدا کرده بود.
پریا داد زد: «مامان! ناهار چی داریم؟ من دارم از گشنگی غش میکنم! فکر کنم الان دُمهم (بالههام) رو گاز بزنم!»

مامانپری، که داشت سالادِ جلبک درست میکرد، نگاهی به دستهای پریا انداخت و گفت: «اول اون ستاره دریایی رو بذار سر جاش، بعد برو دستات و بالههات رو با “صابونِ حبابی” بشور. به اون ستاره دریایی کلی “لیزلیزکِ نامرئی” چسبیده!»
پریا به دستهایش نگاه کرد. زیر نور آبیِ اقیانوس، دستهایش تمیزِ تمیز به نظر میرسیدند. حتی پوستش برق میزد.
با خنده گفت: «مامانجان! شما هم چه چیزایی میگیها! دستام تمیزه، ببین! سفیدِ سفید! هیچ لکهی سیاهی روش نیست. لیزلیزک کجا بود؟»
بعد یواشکی دستش را سمتِ بشقابِ سالاد دراز کرد.

همان موقع، خرچنگِ پیر و دانای محله که داشت رد میشد، با انبرش تلنگری به دست پریا زد: «آهای دخترجون! به چشمات اعتماد نکن! توی دریا چیزایی هست که دیده نمیشن، ولی اگه بِرن توی دلت، کاری میکنن که حبابِ سبز بالا بیاری!»
خرچنگ یک ذرهبین از جیبش درآورد و گرفت روی دست پریا.
پریا جیغ کوتاهی کشید: «وای! اینا چیه؟!»
از توی ذرهبین، هزارتا موجودِ ریز و زشت دیده میشدند که داشتند روی پوستِ دستش سُرسُرهبازی میکردند و زبون درمیآوردند! آنها همان «لیزلیزکهای نامرئی» بودند که با چشم معمولی دیده نمیشدند.

پریا که باورش نمیشد دستهای به این تمیزی (در ظاهر)، اینقدر شلوغپلوغ باشد، سریع رفت سمتِ روشوییِ صدفی. صابونِ حبابی را برداشت، اما این بار نه یک شستنِ الکی!
او با دقت، لای انگشتهای پره دارش، زیر ناخنها و حتی مچِ دستش را آنقدر سابید که کفی شد. با خودش گفت: «دیگه نمیذارم هیچ لیزلیزکی قایم بشه. همهتون رو حباب میکنم میفرستم هوا!»

وقتی کارش تمام شد، دوباره دستش را آورد جلوی ذرهبینِ خرچنگ. این بار هیچی نبود جز پوستِ تمیز و براق. خرچنگ سوت زد و گفت: «حالا شد! یه پری دریاییِ باهوش، گولِ ظاهر رو نمیخوره.»

پریا با خیال راحت نشست سر میز و اولین لقمهاش را خورد. او یاد گرفت که برای سالم ماندن، باید با دقت و حوصله مراقبِ خودش باشد، حتی وقتی دشمنها نامرئی هستند.
