نبات (دختر ۷ ساله) وسط اتاق پذیرایی پخش زمین شده بود، طوری که انگار یک کامیون از رویش رد شده. مداد قرمز در دست راستش بود و زبانش از گوشه لبش بیرون زده بود.
نبات نالید: «آااای دستم! آااای انگشتهام شکست! من دیگه نمیتوانم… من استعفا میدهم!»
بابا که داشت روزنامه میخواند، از بالای عینک نگاهش کرد و خندید: «استعفا از چی بابا جان؟ از ریاست جمهوریِ عروسکها؟»

نبات نشست و با اخم به کوه کارتهای مقوایی جلویش اشاره کرد: «نه! از نوشتنِ کارت دعوت برای تولدِ “خرسی”. من قول دادم به همه ۲۰ تا عروسکم کارت بدم. ولی فقط دو تا نوشتم و دستم خشک شد! نوشتن سختترین کار دنیاست!»

نبات یک فکر شیطانی به سرش زد. چشمهایش را ریز کرد و با لبخند شیرینی گفت: «بابایی؟ تو که دستخطت خیلی خوشگله… میشه بقیه کارتها رو تو بنویسی؟ من قول میدم به جاش اتاقم رو تمیز کنم!»

بابا روزنامه را تا کرد و گفت: «پیشنهادِ وسوسهکنندهایه خانم خانوما. اما اگه من بنویسم، خرسی میفهمه که دستخط تو نیست. اونوقت فکر میکنه تو دعوتش نکردی، من دعوتش کردم! خرسی دوستِ توئه یا من؟»

نبات لپهایش را باد کرد: «دوست منه… ولی من خسته شدم! ۲۰ تا خیلی زیاده!»
بابا آمد و کنار نبات روی زمین نشست. «ببین نبات، وقتی به یک کوه نگاه کنی، سرگیجه میگیری. ولی کوهنوردها به قله نگاه نمیکنن، به جلوی پای خودشون نگاه میکنن. بیا “روش ساندویچی” رو امتحان کنیم.»

نبات با تعجب پرسید: «ساندویچ؟ با سس کچاپ؟»
بابا خندید: «نه شکمو! ببین، الان ساعت چهاره؛ تو فقط ۳ تا کارت بنویس (نون ساندویچ). بعد برو ۵ دقیقه کاری رو که دوست داری انجام بده (همبرگر وسطش). بعد بیا ۳ تای دیگه بنویس (نونِ بالایی). قبول؟»

نبات با شنیدن پیشنهاد بابا، چشمهایش برق زد. «قبول! روش ساندویچی خیلی خوبه!» او با انرژی و لبخندی بر لب، مداد را برداشت و دوباره شروع به نوشتن کرد. بابا هم با خوشحالی کنارش روی زمین نشست و با نگاهی پر از مهر و حمایت، تلاش دوباره دخترش را تماشا کرد. حالا نوشتن ۳ کارت دعوت دیگر آنقدرها هم کار سخت و غیرممکنی به نظر نمیرسید.

«یک… دو… سه! تمام شد!» نبات داد زد و دوید سمت تلویزیون و تو دلش گفت: «الان وقت همبرگر وسطش هست»

پنج دقیقه بعد، بابا صدایش زد: «نوبتِ نونِ پایینی ساندویچه!» نبات دوباره آمد. این بار چون استراحت کرده بود، دستش درد نمیکرد. تازه داشت خوشش میآمد که اسم «آقای زرافه» را با رنگ بنفش بنویسد و روی کارتها نقاشی بکشد.

بالاخره تا غروب، پس از چند “لقمه” کارتونی و چند “گاز” کارتی، نبات آخرین کارت را نوشت و روی همهشان نقاشی هم کشیده بود. وقتی کارتها را توی پاکت میگذاشت، انگشتهایش کمی گزگز میکرد، اما وقتی به تپه کارتهای تمام شده نگاه کرد، حس کرد قدش بلندتر شده.

نبات با غرور دستهای بزرگ از ۲۰ کارت دعوت تمام شده را در دستان کوچکش گرفت و با لبخندی پیروزمندانه به بابا نشان داد: «تموم شد! همه رو نوشتم! ۲۰ تا ساندویچ کارت!».

بابا که از این موفقیت دخترش بسیار خوشحال بود، با صدای بلند شروع به دست زدن کرد: «آفرین دخترم! دیدی بالاخره موفق شدی؟ حالا خرسی و همه عروسکها خیلی خوشحال میشن!»
