توی جنگل بلوط، همه حیوانات هیجانزده بودند. قرار بود برای «جشنِ بهار»، بلندترین برجِ سنگی دنیا را بسازند تا پرندههای مهاجر بتوانند از روی آن راه خانهشان را پیدا کنند.

سنجاب، مسئول جمع کردن سنگهای صاف و محکم بود. اما با خودش گفت: «ای بابا! کی حال داره بره لبِ رودخانه؟» برای همین از همان پای درخت، چندتا کلوخِ گلی و شکننده برداشت و داد به بقیه.
راکن، مسئول درست کردن ملات (چسب) بود. او هم با خودش گفت: «ولش کن! کی میفهمه؟» و به جای صمغِ کاج، توی سطل کمی آب و خاک قاطی کرد.

نوبت به «پینا» خارپشت کوچولو رسید. وظیفهی پینا این بود که بین سنگها، خزههای نرم بگذارد تا برج کج نشود. پینا اولش نگاه کرد و دید سنگها کج و کولهاند و چسب هم شلول است. پیش خودش گفت: «وقتی سنجاب و راکن کارشان را الکی انجام دادهاند، من چرا باید خسته شوم؟ من هم همین برگهای خشک و به درد نخور را میچپانی لای سنگها و میروم بازی!»
پینا برگ خشک را برداشت، اما یک لحظه صبر کرد. یادش آمد که اگر این برج خراب شود، پرندهها راهشان را گم میکنند. با خودش فکر کرد: «من نمیتوانم جای سنجاب سنگ بیاورم یا جای راکن چسب بسازم، اما میتوانم کارِ خودم را عالی انجام بدهم!»

پینا برگهای خشک را دور ریخت. رفت و بهترین و نرمترین خزههای سبز را آورد و با دقت، دانهدانه لای سنگها گذاشت.

راکن که دید پینا چقدر با دقت و تمیز کار میکند، یکدفعه خجالت کشید. با خودش گفت: «کار پینا خیلی تمیز است، حیف است با چسبِ آبکیِ من خراب شود.» پس رفت و یک سطل صمغِ کاجِ غلیظ و معطر آورد.

سنجاب که دید خزههای سبز و چسبِ عالی آماده شده، دمش را تکان داد و گفت: «اینطوری کلوخهای گلیِ من خیلی زشت به نظر میرسند!» او هم دوید و از لبِ رودخانه، زیباترین سنگهای صاف را آورد.

کمکم، برج بالا رفت. محکم، صاف و درخشان. وقتی پرندههای مهاجر از راه رسیدند، روی برج نشستند و آواز خواندند. پینا به برج نگاه کرد و لبخند زد. او فهمید که وقتی خودش کارش را درست انجام داد، بقیه هم یاد میگیرند که درست کار کنند و اینطوری کلِ جنگل قشنگ شد.

