سامان، عینک شنای نارنجیاش را زده بود روی پیشانی و توی هال رژه میرفت. با صدای بلند آواز میخواند: «پارکِ آبی! سُرسُرهی مارپیچ! من دارم میاااام!»
ساک استخر دمِ در آماده بود. بابا هم داشت بند کتانیاش را میبست و سوت میزد. قرار بود پدر و پسری بروند پارک آبی و حسابی آببازی کنند. سامان یک هفته تمام اتاقش را تمیز کرده بود تا این جایزه را بگیرد.

همان لحظه، تلفنِ بابا زنگ خورد: دیرینگ دیرینگ!
بابا تلفن را جواب داد: «الو؟ سلام آقای مدیر… چی؟ لوله ترکیده؟ طبقه اول داره غرق میشه؟ آسانسور چی؟… ای وای!»

سامان سر جایش خشک شد. بابا مسئول تأسیسات و تعمیرات مجتمع بود. وقتی بابا تلفن را قطع کرد، قیافهاش مثل بستنیای بود که توی گرما وا رفته باشد. گفت: «سامیجان… شرمندهتم بابا. لولهی اصلیِ موتورخونه ترکیده. آب داره میره توی انباریِ خانم همسایه. اگه الان نرم، کلِ وسایلشون خراب میشه.»
سامان عینک شنا را پرت کرد روی مبل و پایش را کوبید زمین: «اصلاً قبول نیست! قول داده بودی! لوله به من چه؟ بذار آب ببرتشون!» و بعد، لپهایش باد کرد و قرمز شد.
بابا زانو زد و گفت: «میدونم خیلی زور داره. منم دلم لک زده بود برای اون سُرسُره آبیه. ولی فکر کن الان خونهی ما آب گرفته بود و آقای تعمیرکار میگفت من دارم میرم تفریح، خودتون شنا کنید تا من بیام! اونوقت چه حسی داشتی؟»

سامان تصور کرد که پلیاستیشن و دفتر نقاشیهایش توی آب شناور شدهاند. یک لحظه دلش «هُری» ریخت. سامان یک نفس عمیق کشید، عینکش را برداشت و گفت: «خیلی خب… ولی فقط به یه شرط!»
بابا با تعجب پرسید: «چه شرطی؟»
سامان خندید و آچار فرانسه بزرگ را از جعبه ابزار برداشت: «اینکه منم بیام کمک! من میشم دستیارِ ویژه، “مهندس سامان”! اینجوری زودتر تموم میشه، مگه نه؟»
بابا خندید و موهای سامان را به هم ریخت: «بزن بریم همکار!»

توی موتورخانه، اوضاع حسابی خیس و شلوغ بود. آب مثل فواره میپاشید بیرون. سامان پیچها را به بابا میداد و بابا با زورِ بازو میچرخاند. سامان خیسِ آب شده بود؛ اما داشت میخندید چون قیافهی بابا وقتی آب پاشید توی صورتش، خیلی خندهدار شده بود.

یک ساعت بعد، نشتی قطع شد. خانم همسایه با یک سینی شربت خنک آمد پایین و گفت: «خدا خیرتون بده! اگه شما نبودید، قالیهای نازنینم نابود میشدن. تو هم کمک کردی قهرمان کوچولو؟»
سامان سینهاش را سپر کرد و گفت: «بله! ما تیمِ ضربتِ لولهکشی هستیم!»

کار که تمام شد، دیگر وقتِ پارک آبی گذشته بود. اما بابا شیلنگ حیاط را برداشت و گفت: «خب جناب مهندس، چون پارک آبی بسته شد، کارواشِ اختصاصیِ بابا افتتاح میشه!» و آب را گرفت روی سامان.
سامان جیغ میکشید و میخندید. درست است که سُرسُرهی بزرگ را نرفت، اما آن روز بهترین آببازیِ عمرش را کرد؛ چون هم خیس شده بود، هم قهرمان!

