ساعت ۵ عصر بود و خورشید کجکی میتابید وسط هال. سامان (۸ ساله) و سارا (۶ ساله) با قیافههای جدی، کلاههای کاغذی سرشان گذاشته بودند. مامان یک توپ پینگپنگ سفید را با احتیاط گذاشت توی یک قاشق چوبی و داد دست سارا.

مامان با صدای مرموزی گفت: «سربازها! این توپ معمولی نیست. این تخم اژدهای سفید و نادره. باید از “کوهستان آشپزخانه” ببریدش به “قلعهی امن” (که همون مبل قرمز بزرگه است). ولی حواستون باشه… نگهبان غولپیکر بیداره!»

سامان قاشق خودش را مثل شمشیر گرفت دستش و گفت: «سارا تو فقط به قاشق نگاه کن و آروم برو. من جلوی غول رو میگیرم.»
هنوز دو قدم نرفته بودند که سایهی بزرگی روی فرش افتاد. بابا که یک پتوی قهوهای انداخته بود روی دوشش، با صدای کلفتی غرید: «هاهاها! من “غولِ پشمکخور” هستم! هیچ تخم اژدهایی از مرز من رد نمیشه!»
بابا (غول) چهار دست و پا پرید وسط راه. سامان داد زد: «سارا بدو! من سرگرمش میکنم!» و پرید روی کول بابا. یک کشتی حسابی شروع شد. بابا سامان را قلقلک میداد و سامان سعی میکرد جلوی دستهای غول را بگیرد. سارا با تمرکز زیاد، زبانش را کج کرده بود گوشه دهنش و قدمقدم جلو میرفت. توپ توی قاشق میلرزید.

نزدیک مبل که رسیدند، غول پشمکخور (بابا) یک تکان محکم به خودش داد و از دست سامان فرار کرد. پرید جلوی سارا و فریاد زد: «پخخخخ!»
سارا جیغ کشید و پاش به لبه فرش گیر کرد. توپ پینگپنگ از توی قاشق پرید هوا، خورد به میز عسلی و… تق! افتاد زمین و قل خورد رفت زیر پای بابا. بابا که داشت تعادلش را حفظ میکرد، ناخواسته پاش رو گذاشت روی توپ. صدای «قرچ» بدی آمد.

همه ساکت شدند. سارا لب و لوچهاش آویزان شد و چشمهایش پر از اشک: «خراب شد! تخم اژدها له شد!» سامان هم نفسنفسزنان نشست روی زمین: «اه… باختیم. همهش تقصیر غول بود.»

بابا پتو را از سرش برداشت و نشست کنار بچهها. توپِ لهشده را برداشت که حالا شبیه یک نعلبکی کجوکوله شده بود. سارا منتظر بود همه ناراحت باشند. اما بابا لبخند زد و توپ کج را گرفت جلوی چشمش: «ببینید! این دیگه تخم اژدها نیست… این الان تبدیل شد به “سفینه فضایی بشقابی”! کی حاضره با سفینه جدید بازی کنه؟»
سامان خندهاش گرفت: «واقعاً شبیه سفینه شد.» سارا هم اشکش را پاک کرد و گفت: «پس غول پشمکخور رو سوارش کنیم بفرستیم فضا!» سه تایی خندیدند و سارا سفینه (توپ له شده) را پرت کرد سمت بابا.
