تینو و پدرش، «بابا کیهان»، شغل خیلی مهمی داشتند. آنها «غبارروبهای آسمان» بودند. هر شب، وقتی همه خواب بودند، آنها کیسههای بزرگِ «نورِ ستاره» را روی دوششان میانداختند و در تاریکی آسمان راه میرفتند تا ستارههای خاموش را دوباره پرنور کنند.

تینو هنوز کوچک بود و زورِ زیادی نداشت. کیسهی نورِ او یک مشکل کوچک داشت؛ گوشهاش به یک شهابسنگ گیر کرده بود و یک سوراخ ریز داشت. تینو هر بار که از ایستگاه فضایی راه میافتاد تا به ستارههای دوردست برسد، کلی از گرد و غبارِ نورانی از سوراخ کیسهاش میریخت بیرون.

او همیشه با ناراحتی به بابا کیهان میگفت: «بابا! ببین باز هم نصف نورها هدر رفت! من دست و پا چلفتیام. تا برسم به ستارهی آخر، کیسهام نصفه شده و نمیتونم اون ستاره رو حسابی براق کنم.»
بابا کیهان معمولاً فقط لبخند میزد و میگفت: «اشکالی نداره پسرم، تو وظیفهت رو انجام بده، بقیهاش درست میشه.»

تینو فکر میکرد بابا فقط میخواهد دلداریاش بدهد. او دو سال تمام غصه میخورد که چرا نمیتواند مثل بابا، تمامِ نور را سالم به مقصد برساند.
یک شب، وقتی کارشان تمام شد و کیسه تینو دوباره زودتر خالی شده بود، تینو نشست روی لبهی ماه و با بغض گفت: «من دیگه نمیام. من فقط دارم نورهای ارزشمند رو توی سیاهیِ فضا هدر میدم.»
بابا کیهان دستش را گذاشت روی شانه تینو و گفت: «تینو، برگرد و پشت سرت رو نگاه کن. به مسیری که همیشه ازش رد میشیم نگاه کن.»

تینو برگشت. چشمهایش چهارتا شد!
در تمام آن مسیر طولانی و تاریک که تینو همیشه از آن رد میشد، حالا یک جادهی پهن و درخشان درست شده بود. آنقدر نورانی و قشنگ بود که انگار هزارتا کرمشبتاب فضایی آنجا جشن گرفته بودند.

بابا کیهان گفت: «میبینی؟ اون سوراخِ کیسهی تو، باعث شد چیزی درست بشه که من با کیسهی سالمم هیچوقت نتونستم بسازم. تو “راهِ شیری” رو ساختی! حالا سفینههای کوچولو و ستارههای تازه متولد شده، راه خونهشون رو توی تاریکی گم نمیکنن، چون ردِ پایِ درخشانِ تو رو دنبال میکنن.»
تینو به جادهی نقرهای نگاه کرد. او دیگر احساس نمیکرد که نورها را “هدر” داده است. او داشت بدون اینکه بداند، برای بقیه “راه” میساخت.
