
توی سرزمینِ «صخرههای پرنده»، همهی بچهقهرمانها برای جشن بزرگِ «پرواز میان ابرها» آماده میشدند. قانون مسابقه این بود: هر کس باید سوار بر اژدهایش، از میان حلقههای آتشینِ رعدوبرق رد میشد. «تارا» و «سورن» با اژدهاهای غولپیکرشان، مثل برق و باد از میان رعدها رد میشدند و همه تشویقشان میکردند.

اما «رایان» و اژدهای کوچکش «نقره»، هر وقت به حلقهی رعد میرسیدند، میترسیدند و برمیگشتند. رایان حس کرد انگار یک دیوِ سیاه توی سینهاش نشسته و داره قلبش رو فشار میده. با خودش فکر کرد: «من اصلاً شجاع نیستم! حتماً اژدهای من ضعیفترین اژدهای دنیاست. من لایق قهرمان بودن نیستم.»

رایان به جای اینکه بگه من میترسم یا بلد نیستم چطور افسار رو نگه دارم، بدجنسی کرد! وقتی «سورن» خواب بود، رایان یواشکی رفت و «زینِ پروازِ» اژدهای سورن رو پاره کرد تا اون هم نتونه بپره. بعد هم داد زد: «اصلاً این مسابقه برای بچههاست! من اصلاً دوست ندارم توی این جشنِ مسخره شرکت کنم!»

«بزرگِ قبیله»، پیرمردی دانا با ریشهای سفیدِ بلند، اومد پیش رایان. با صدای بم و مهربونش گفت: «رایانِ جوان، انگار یه طوفانِ بزرگ توی دلت راه افتاده، درسته؟» رایان اول سرش رو انداخت پایین، بعد با بغض گفت: «آره… من بلد نیستم چطور توی بادِ تند اژدها رو کنترل کنم. همه شجاعان، ولی من و نقره بلد نیستیم قهرمان باشیم.»

بزرگِ قبیله خندید و گفت: «قهرمانی به این نیست که همهچی رو از اول بلد باشی. قهرمانی یعنی وقتی بلد نیستی، بپرسی! میدونی اژدهای تارا از نوع “بادسوار” هست و راحت میپره، ولی اژدهای تو از نوع “کوهستانه” و باید روشِ دیگهای برای پرواز یاد بگیره. دوست داری از تارا بپرسی چطور با اژدهاش حرف میزنه که نترسه؟»

رایان حس کرد اون دیوِ سیاه از توی سینهاش رفت بیرون. رفت پیش تارا و گفت: «تارا… من بلد نیستم چطور از حلقهی رعد و برق رد بشم. میشه بهم یاد بدی چطور به اژدهام اطمینان بدم؟» تارا با لبخند گفت: «البته! بیا، رمز کار اینه که باید گردنش رو آروم نوازش کنی و باهاش زمزمه کنی…» اون روز، رایان و نقره با چنیدن بار تلاش کردن از حلقهی رعد و برق رد شدند. رایان فهمید که بزرگترین قدرتِ یک قهرمان، گفتنِ جملهی «من بلد نیستم، کمکم کن و بعد تلاش کردن» هست.

